سالروز عقد بابا و مامانت
١٥ دی همیشه یادم میمونه
روزی که من و بابات به عقد هم دراومدیم...

واقعا روز خاطره انگیزی بود با اینکه از چند روز قبل از عقدمون ، هر چیز بهانه ای بود تا من و پدرت بهم بریزیم ،اما باز در کنار بابا و مامانم معنی آرامش رو بیشتر فهمیدم
طبق معمول خاله لاله و خاله غزاله ات کلی زحمت کشیدن ..بابت خیلی چیزها .همیشه مدیون خانواده ام هستم و با هیچ کاری نمیتونم جبران کنم.
...هیچوقت این روز را فراموش نمیکنم که برایم پر از زیبایی بود و تقریبا کمتر از 5 ماه بعد هم با هم عروسی کردیم
عکسی که گذاشتم عکس عروسیمون هست و تو به شدت با این عکسها ارتباط برقرار کردی درست از 2 ماه بعد از تولد ت
هر وقت بهت شیر میدادم روی مبلی مینشستم که عکسهای عروسیمون روی دیوار روبرویی اش آویزون بود و تو همش خیره بودی
موقعی که یک سالت بود ، به راحتی میدونستی که این عکس بابات و من هست و با نشون دادنشون بهمون میگفتی آبا و ما ( بابا و مامان ) و کلی میخندیدی
حالا هم هرجا میخوای حواسمو پرت کنی که زیاد متوجه خرابکاری هات نشم زود میدویی طرف عکسها و با یک کرشمه ای میگی مامان اِ ..اِ ... بابا
خلاصه اینه داستان منو و یک سکانس از زندگیم

امیدوارم دوام زندگیمون به اندازه ای باشه هر دو از کنار هم بودن راضی باشیم و شاد . دوست ندارم فقط زیر یک سقف روزمره گی کنیم. خدا را شکر تا حالا که اینجور نبوده
الحق بابات به اندازه خودش بی نظیره ولی خوب گاهی بابت یک چیزهایی کوچیک که بیشترش شامل رعایت نکردن بهداشت و پاکیزه گی هست و قسمتی از اون هم شامل
ساده گی و صداقتش که منو کشته و زجر میکشم وقتی میبینم بعضی از دوستهاش یا اطرافیانش به راحتی ، سعی میکنند اجرش رو ضایع کنند ... خلاصه دیوار صوتی میشکنم شدید
خدایا ترمه و افشین و منو در کنار عزیزانمون سلامت و شاد از عشق وجودت ، سالهای سال محافظت کن
آمین


سالروز عقد بابا و مامانت
